انتخاب برگه

نامه

نامه

اون شب هوا بی قرار بود و باد شدیدی تا صبح میوزید.
دیگه خسته شده بودم و کلافه. درد عجیبی توی سرم حس میکردم.


نامه

اون شب هوا بی قرار بود و باد شدیدی تا صبح میوزید. دیگه خسته شده بودم و کلافه. درد عجیبی توی سرم حس میکردم. ذهنم پر شده بود از یه دنیا حرف‌های نگفته و غم باد شده. حرف‌هایی که گفتنش هم میتونست منو بکشه، هم زنده کنه. تموم شب چهرش یه لحظه هم از جلو چشام نمی‌رفت. جسارتم خیلی پایین اومده بود. شده بودم عین این بچه مدرسه‌ای‌ها که نمیتونن بدون مامانشون مدرسه برن.

تصمیم گرفته بودم حرفامو بریزم رو کاغذ و براش بفرستم.

تا صبح 10 بارهمش مینوشتم و پاره میکردم، تا بالاخره تونستم با یه لحن خوب هر چی بود بنویسم؛ تا این که یه نوری افتاد روی کاغذی که داشتم می‌نوشتم سرمو بالا آوردم، نور چشمامو اذیت کرد، صبح شده بود و اصلا نفهمیدم زمان چطوری گذشته، خودمو جموجور کردمواومدم بیرون. هوا آرام و قرار گرفته بود و توی کوچه خیلی خلوت بود فقط یه مامور شهرداری داشت کنار کوچه رو جارو میکرد.

گوشم یه لحظه پر شد از خش خش کردن جاروش.

داشتم به محل کارم می‌رفتم. ایستگاه اتوبوس 2 تا کوچه بالاتر بود. اصلا دلم نمی‌خواست به ایستگاه  برسم. از اون روزایی بود که نمی‌خواستم خیلی چیزا تموم بشه مثلا اینکه اتوبوس دیر بیاد یا اصلا نیاد آخه کلا از تصمیمم منصرف شده بودم.

 توی راه تا برسم به ایستگاه اصلا نفهمیدم چجوری گذشت چون تموم راه سرم پایین بود و فکر می‌کردم. همه نگام به بند کفشام بود که یادم رفته بود ببندم و گاهی وقتا زیر پام گیر می‌کرد. اصلا دلم نمیخواست که اونو امروز ببینم.

ینی میشد نیاد؟

خیلی بزدل شده بودم. یهو یه صدای شدید بوق شنیدم و یه عالمه ناسزا که “اوهوی عشقی حواست کجاست کله صبحی”. آره واقعا راست میگفت.

خیلی جالب بود، بر‌عکس روزای دیگه بلافاصله تا رسیدم به ایستگاه، اتوبوس اومد. راستش اصلا دلم  نمیخواست سوار شم ولی چون خیلی دیر شده بود و حوصله غرغر کردن رئیسمو و نداشتم باید سوار می‌شدم. “انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا منو اونجا هل بده” جالبه که اتوبوسه هیچ وقت به این زودی نمیومد.

رفتم آخر اتوبوس نشستم تا موقع پیاده شدن یک کم زمان بگذره.

تو اتوبوس چند بار دعوا شد. مثل روزای قبلی به‌خاطر طولانی بودن راه سعی می‌کردم طول مسیر رو با یکی گرم صحبت بشم که مسافت برام کوتاه‌تر بشه اما اصلا دل و دماغشو نداشتم. خیلی جالب بود روزای دیگه همه بی روح و سنگین بودن جوریکه باید به زور با یکی گرم میگرفتی، ولی امروز بغل دستیام هی میخواستن با یه بهونه‌ای سر صحبتو باز کنن. سریع هدفونمو گذاشتم که کسی مزاحمم نشه.

حس کردم اتوبوس خیلی سریعتراز روزای قبل رسید.

از ایستگاه اتوبوس تا محل کارم 100 متر فاصله بود. تا پیاده شدم همکار نچسب و رو مخم رو دیدم که سریع دستم و گرفت و گفت:

– سلااام وحید چطوری؟
– چه خبرا؟
-چی کارا می‌کنی؟
– و…


شروع کرد به حرفای مزخرفش.

خیلی آروم میون مزخرفای همیشگی همکارم نامه رو تو اولین سطل آشغالی که دیدم انداختم.خیالم دیگه راحت شده بود که یهو یه حس بدی تو وجودم شروع کرد به آزار دادنم.

امروز 53 سالم شد و هنوز این حس و دارم. یه جورایی انگار با خودم و زندگیم اجین شده.

یه حس بی ارزگی خاصیه. ای کاش اونروز از کنار اون صندوق پست به سادگی رد نمیشدم. کاش میشد زمان رو برگردون و یه چیزایی رو توش عوض کرد.

 

درباره نویسنده

سعید مجاوری حقیقی

فارغ التحصیل رشته‌ی کارشناسی زمین شناسی است. او علاقه‌ی زیادی به دنیای هنر دارد و در این زمینه می‌نویسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 5 =